سرویس: اجتماعی کد خبر: 398311 ۱۰:۵۳ - ۱۳۹۹/۰۵/۰۵

«مرصاد» به روایت «شهردار»

مرصاد نیوز: سعید طلوعی شهردار کرمانشاه روایتی از نبرد تن به تن در عملیات مرصاد بیان کرد.

«مرصاد» به روایت «شهردار»

به گزارش شبکه اطلاع رسانی مرصاد ، پنجم مردادماه سالروز حماسه غرورآفرین عملیات مرصاد است که منافقین با تجاوز به خاک کشور دست به جنایات بی شماری علیه مردم بی دفاع زدند و یک ننگ ابدی را بر پیشانی خودشان حک کردند.

روایت های زیادی از مرصاد در این سالها شنیده‌ایم؛ از جنایت هایی که این پست‌فطرتان کردند و خیال خام همراهی مردم و به فنا رفتن آرمان تصرف ایران بارها برایمان نقل کرده‌اند.

این بار پای صحبت‌های سعید طلوعی، شهردار فعلی کرمانشاه نشستیم یکی از شاهدان عینی مرصاد که در آن زمان 26 ساله بوده و در واحد اطلاعات و عملیات تیپ نبی‌اکرم(ص) استان کرمانشاه خدمت می کرده است و در نبرد تن به تن با منافقین حضور داشته است.

ماحصل این گفتگو به شرح زیر به نقل از وی بیان می‌کنیم.

مرصاد در روزهای آخر جنگ و بعد از پذیرش قطعنامه رخ داد و دشمن هم به سرکردگی آمریکا برنامه‌ریزی کرده بودند تا بعد از پذیرش قطعنامه  نظام را از پای درآورند.

سراسر جبهه‌های ایران با عراق را با یک حمله سراسری و ناجوانمردانه‌ آغاز کردند؛ در غرب با ورود منافقین هجوم آوردند و در جنوب آمریکایی ها ناوهای سهند و سبلان را منهدم کردند.

دشمن آخرین تلاش‌هایش را کرد، اما در داخل کشور همه متحد شدند و در برابر این تجاوز آن ایستادگی و مقاومت کردند.

مردم در سطح وسیع برای کمک به رزمنده ها هجوم آورده بودند و تقاضا داشتند که مسلح شوند و بجنگند.

من در عملیات مرصاد 26 ساله ودر واحد اطلاعات و عملیات سپاه بودم.

 ما در پادگان ابوذر بودیم؛ همان شبی که قصد داشتیم درگیری ها را شروع کنیم در شهرک شهید حاج بابا بودیم.

گردان‌ها که می آمدند مدیران را به روی تپه دکلی می‌بردم و تانک های عراقی را به آنها نشان می‌دادم.

آن زمان منافقین حمله کرده، خط کل داوود را شکسته و تا اسلام آباد آمده بودند اما ما اطلاع نداشتیم؛ عراقی ها هم تا سرپل ذهاب و سراب گرم پیش آمده بودند و سرپل ذهاب هم سقوط کرده بود.

جلوی سراب گرم از ارتفاع دانه خشک خطش را به تنگه کل داوود رسانده بود و پدافند می‌کرد.

ساعت 4 تا 5 بعدازظهر یکی از تیپ های عراق خط را شکسته بود و منافقین به سرعت به سمت اسلام آباد حرکت می‌کردند.

به سردار بهروز مرادی فرمانده تیپ نبی اکرم(ص) بی سیم زدیم  که در تنگه کل داوود صدای تیراندازی می‌آید خبر نداشتیم که می‌خواهند حمله کنند غافلگیر شده بودیم و شهرها سقوط کردند. 

ما در ارتفاع دانه خشک بی اطلاع بودیم و فقط با بی سیم از سرپل ذهاب گفته بودند که سقوط کرده است.

دو گردان حمزه و حنین هم به ما ملحق شدند و قرار بود تیپ نبی اکرم یک عملیات طراحی کند  و شب حمله کنند.

آن شب ما رفتیم تانک‌ها جایی که دیده بودیم نبودند و جابه جا شده بودند و نیروهایی که برای حمله رفته بودند تانکی آنجا ندیدند.

من و شهید اکبر نظری و حاج طالبی و چند نفر دیگر نزدیک ساعت 4 و 5 صبح به پادگان ابوذر آمدیم، دیدیم چند نفری پیاده از کوه پایین می آیند بچه های تیپ 57 ابوذر بودند که خطشان شکسته بود به این سمت آمده بودند.

راه زیادی آمده و مجروح و خسته از درگیری بودند و می‌گفتند که ساعت 4 و 5 بعداز ظهر به آنها حمله شده و چهره هایشان ایرانی بوده است.

 به فرمانده تیپ بی سیم زدیم و گفت به سمت اسلام آباد بروید؛ از آنجا آمدیم به روستای سگان و جاده ای که تا گوواور (سرمست) می رسید و جاده ای که از اسلام آباد غرب زواره کوه می رفت.

نماز خواندیم و سوار جیپ 106 شدیم به همراه حاج حمید شهبازی و و یدالله گراوندی از جلو آمدیم سر و گوشی آب بدهیم غافل از اینکه اسلام آباد هم سقوط کرده است.

به زواره کوه رسیدیم زاغه مهمات ارتش آنجا بود ما را به تیر بستند سر و ته کردیم به داخل کوه برگشتیم.

اول شهر را با تانک های کاسکاول دجله بسته بودند و وسط خیابان ها قرار داده بودند؛ روی ساختمان‌های بلند شهر از قبل پدافند تشکیل داده بودند.

با بی سیم اطلاع دادیم به سردار مرادی و بعد چند گردان حمزه و حنین آمدند و پشت زواره کوه محل اسکانشان شد تا آن موقع شک داشتیم ایرانی هستند یا عراقی بد غافلگیر شده بودیم.

آنها امکاناتی که از قبل پیش بینی کرده بودند برای جنگ های خیابانی بود.

ماشین هایشان بهترین تویوتاهای هایلوکس بود که قدرت مانور زیادی دارند و تانک های کاسکاول چرخ دار بودند و بیشتر سرعت مدنظرشان بود.

تصور خامشان بر این استدلال غلط  بود که به محض ورود به ایران بسیاری از عوامل داخلی با آنها همراه می شوند.

این یکی از پیش بینی هایی بود که خیلی روی آن حساب کرده بودند که با این همراهی مردم شهرها یکی پس از دیگری سقوط می کند که البته غلط بود.

به محض ورود به مرز مردم جوانمردانه ایستادگی کردند و هرکس با هر سلاحی داشت از چوب و تفنگ به هر نحوی جاده را مسدود می کردند یکی تراکتورش را وسط جاده می انداخت تا حرکت و پیش روی آنها را کند چون سرعت برای آنها خیلی مهم بود  و توان مردم نمی توانست با آنها مقابله کند.

چند روز قبل عراق سرپل ذهاب را گرفت و ارتش تا پاتاق درگیر بود و عقبه گردان 57 حضرت ابوالفضل فقط مانور می کرد.

اصل ارتش روی پاتاق بود؛ همین حالا هم با سنگ می توان اجازه ندهید بالا بیایند، این منطقه یک مکان استراتژیک با دید و تیر مناسبی بود که در آنجا مقاومتی صورت نگرفته بود.

حرکت منافقین منحصر به جاده بود و برای چپ و راست جاده برنامه ریزی نکرده بودند.

ما روی زواره کوه بودیم به همراه حاج طالبی روی تپه گچی مسلط به پادگان ابوذر که سقوط کرده بود و به همراه شهید اکبر نظری  شهید محسن آریانپور به سمت اسلام آباد آمدیم.

نظر فرمانده تیپ این بود تا منسجم نشده اند ارتباطشان با وسط و عقبه را قطع کنیم.

روی زواره کوه تا داخل شهر 600 تا 700 متر بود که دشت و سینه کش کوه بود اگر در طول روز به داخل شهر می‌آمدیم تلفات زیادی تا رسیدن به دیواره شهر می دادیم.

قرار بود گردانها را سوار ماشین کنیم و با سرعت تمام با تلفات کمتر خود را به دشمن برسانیم.

من پشت توپ جیپ 106 بودم.

آنها با این کار احساس رعب و وحشت می کردند و دستپاچه می شدند.

راه افتادیم یک ستون کامل ماشین پشت سر ما بود در این مسیر 700 متری آنقدر تیرباران کردند که انگار سرمان را در لانه زنبور کرده بودیم و فقط صدای زوزه گلوله می آمد.

باید به دیوار شهر می رسیدیم خیلی دستپاچه شده بودند تیرها را کورکورانه بدون دقت تیراندازی کرده بودند چون وقتی به دیواره رسیدیم فقط یکی دو ماشین پنچر شده بودند به سرعت به دیواره کارخانه قند چسبیدیم و درگیری را شروع کردیم.

سازمان گردان های ما سازمان کوهستان و جنگ های خارج از شهر بود و آنها تیمی و متفرق به سبک جنگ شهری مبارزه می کردند و ما بیشتر تلفات می دادیم.

درگیری شروع شد و برای اینکه کارخانه سقوط کند گلوله 106 به سمت آنها شلیک کردیم و بعد از چند شلیک ساختمان سقوط کرد.

حرکت کردیم به سمت مرکز شهر تا به دیوار شهر رسیدیم سر هر کوچه صدای تیر می آمد.

جنایت های شهری 

به دیوار شهر که رسیدیم منافقین یک روحانی را اعدام کرده بودند و روی یک تخت پادگانی قرار داده و برای تضعیف روحیه ما عمامه اش را روی سینه اش گذاشته بودند. بینی و گوش بسیجی ها را بریده بودند.

به سمت مرکز شهر رفتیم در میدان اصلی از کرند غرب به کرمنشاه  که در این میدان تقسیم نیرو و تعیین مسیر می شدند. اگر به اینجا می رسیدیم نمی توانستند ارتباط با عقبه داشته باشند.

روی تپه کنار میدان یک ضدهوایی ارتش بود که این اورلیکن چنان نواخت تیرش بالا بود که بچه های ما را درگیر می کرد. شهید زمانی هم همانجا شهید شد.

به بیمارستان امام خمینی رسیدیم از بین نرده‌ها داخل معلوم بود؛ آتش و دود از داخل حیاط بیمارستان بلند بود و معلوم بود آتش سوزی شده مجروحین که در بیمارستان بودند را زنده زنده آتش زده بودند بوی گوشت و کباب بلند شده بود بچه ها آب ریختند و پیکرهای نیمه جان را نجات دادند.

به سمت مرکز شهر آمدیم روی رودخانه ای فصلی که از خیابان امام حرکت می کرد درگیری سختی داشتیم و عقب نشینی کردند.

تا غروب با منافقین درگیر بودیم داخل شهر تا رسیدیم به میدان اورلیکن ساعت 3 با توپ 106 زدیم و کارمان آسان شد آنجا هنوز با پررویی از سمت مخالف میدان به سمت کرمانشاه حرکت می کردند تا 7 غروب میدان را 7 تا 8 نفره تصرف کردیم  بقیه گردان کاملا در کوچه ها درگیر بودند.

رسیدیم به میدان بی سیم های کشته های آنها چند ساعتی دست ما بود با کد و رمز صحبت می کردند و می گفتند محاصره شدیم.

در حالی که یک ساعت بیشتر میدان دست ما نبود دوباره مجبور به عقب نشینی شدیم و به سمت زواره کوه برگشتیم تا دوباره برنامه ریزی کنیم.

سردار مرادی گفت عده ای بلند شوند تا از سراب قنبر و شیروان چرداول برویم تا آخر جلالوند دوباره به سمت مرصاد رفتیم.

از این سمت که آمدیم هواپیماهای نیروی هوایی و بالگردهای هوانیورز با آنها در چارزبر درگیرو مجبور به عقب نشینی شده و در حال فرار بودند. به شکلی که جاده را به تیربار بستند و سوار بر ماشین به کرند و سرپل رفتند. 

مردم اسلام آباد هیچ همراهی با آنها نکردند برخی به سمت کرمانشاه حرکت می کردند و جاده ترافیک زیادی داشت آنها برای حرکت به سمت کرمانشاه ماشین ها را کناری می زدند و از خاکی به هر طریقی می خواستند عبور کنند و همین موضوع باعث شد با تاخیر زیادی خود را به مرصاد برسانند و فرصت خوبی برای ما بود.

لطف خداوند شامل حال ما شد فرصت در جنگ می‌تواند خیلی کمک کننده باشد.

وقتی به مرصاد رسیدیم کوهی از جسد منافقین و ماشین آلات بود که آنها حتی تصورش را هم نمی کردند همچین بلایی سرشان بیاید.

بچه های کرمانشاه خصوصا تیپ نبی اکرم(ص) گل کاشتند و غوغا کردند.

جاده های پشت پادگان الله اکبر و سیلو را ناامن کرده بودند و تاثیر بدی بر عقبه منافقین داشت.

تا هفته ها منافقینی که گم شده بودند و فرار کرده بودند را در روستاهای منطقه پیدا می کردند و روستایی ها و بومی ها هم در معرفی آنها کمک زیادی کردند.

همدلی و ایثار بچه ها مثال زدنی بود. یکی آتش می ریخت یکی زیر آتش حرکت می کرد.

جایی یک سرباز ارتش را دیدیم که یک موتور 250 داشت  و هر کوچه ای که ماشین نمی توانست برود با موتور می رفت و مجروحان را یک دست حمل می کرد و می‌آورد تا ماشین حملش کند. بچه ها به خاطر نجات جان همدیگر ایثار می کردند.

اینکه امروز مشکلات اقتصادی و وضعیت نگران کننده ای داریم درست است اما نارضایتی مردم از وضعیت پیش آمده است و آنها هیچ جایگزینی برای جمهوری اسلامی در ذهن ندارند.

هرچند در معیشت سختی گذران زندگی هستیم، اما مسئولان هم باید به فکر مردم باشند تا به لطف خدا از این وضعیت عبور خواهیم کرد.

آخرین مطالب

پربازدیدترین ها